سلام خدای خوب وهمیشه مهربونمـ
امروز حالم اصلا خوب نبودبنابراین نرفتم مدرسهـ
دخیل دستشویی شده ام از صبح تاحالا
خداجون چرا من اینطوری شدم جون من تا آخر محرم زنده ام؟؟؟
پنج شنبه ای من وبابایی وابوالفضل رفتیم بندرآباد ملیح جونم کهـ
رضا قدقن کرده بود بیاد بنابراین نبردیمشـ
پنج شنبه بدنبود جمعه هم تا بعد از ظهر بد نبود بعد مراسم صبحـ
بامهدیه رفتیم خونه رضا یکم فیزیک خوندم بعدشم بارضا رفتیم خونهـ
مامان معصوم و بابقیه حسینیه واااااااااااااای داشتم از سردرد میمردمـ
مسلم برام مسکن پیداکرد بهتر شدم ولی آخرای مراسم باز حالم بدشدو
ناجور رفته بودم رو ویبره اووووووووووووووی خدا نصیب هیچکی نکونهـ
بابااومده عمه اینا میگن ببرش دکتر میگه ولش کن قرصاشو نخورده اینجوری شدهـ
ماهم که بچه مظلوم هیچی نگفتیم فاطمه ویاسینم اومده بودن بیخیاااااااالـ
شب بابابایی وابوالفضل رفتیم خونه رضا واااااااای چه بارونی میومد لامصبـ
تا صبح نتونستم خوب بخوابم حالمون ناجور خراب بود
صبح وقتی پاشدم فقط من بودمو رضا باهم رفتیم خونه مامان معصومـ
هنوزم داشتم از سردردمیمردم زندایی سلطنت هم اونجا بود به حمید میگم واسم یه لیوانـ
آب قند بیار اووووووف چه بااون باشی چه بادیوار بازم به مرام زنداییـ
خلاصه داشتیم میمردیم که عمه نسرین ونبی و محبوب نجاتم دادن بابامم که فقطـ
تو محرم آشپزخونه رومیشناسه بچه هاشم به امون خدا
رفتیم اشکذر دکتر ،دفترچه ی ساغررو بردیم دکتره خیلی باحال بود منو نسرین ومهتابـ
رفتیم تو محبوب ونبی موندن بیرون هرچند درباز بود وایساده بودن تماشا میکردنـ
دکتره جووون بود از اونایی که....وااااااااای مریم خجالت!!!!!


خلاصه گفت چی شده منم ردیف کردم فشارم پایین بود داشت میرفت واسم دارو بنویسه گفتمـ
آقای دکتر لطفا آمپول مامپول ننویسـ
میخنده میگه سرم مُرُم چطور؟؟؟؟
ای خدا دست این بنده هات حالا نه این که منتظر بود من بگم ننویس اونمـ
ننویسه دقیقا یه دونه آمپول به چه عظمت برام نوشته سُرُم مُرُم هم نوشته عشقش بود
من بگم ننویس اون بنویسه حالا اینا روبیخیل عاشق مهتاب شده بود ناجور
نسرین ونبی رفتن داروهامو بگیرن مهتاب ومحبوب موندن دودقیقه یه بار میومد اتاقم میگفتـ
مهتاب خانم...مهتاب خانم ...بگو آخه یه بچه چهارساله اونم به عنقی مهتاب دیگهـ
خوش اومدن داره کرم داری داداش حالا مثلا مانفهمیدیم



چایی برداشته آورده میگه میخوری منم باکمال پررویی گفتم بلـــــــــــــــــــــــه....
میخنده مرتیکه تازه آخرشم بهم چایی نداد خداییش اگه محبوب نمونده بود پیشم فک کنمـ
جلو اتاقم بساطشو پهن میکرد جُمَم نمیخورد میگن نباید به این ملت خندید پررو میشنـ
راست گفتن از دست بابایی شاکی شدم درحد لالیگا حالا نبردتم دکتر بیخیل
یه زنگ نزد ببینه مردم زنده ام؟؟؟!!!!
ای خدا....شانس ماهه دیگه
یوسف آقا علی شمارمو پیداکرده بود ماشاالله یک سال تلاش کردها خداییش از پارسالـ
دنبال شمارم بود بیچاره چقدر پشتکار ایووووولـ
خلاصه گفتم بهم اس نداده خونت پاخودته گفت بچه میترسونی ماهم کهـ
دل نازک رفتم شمارشو دارم به مسلم ورضا اونا هم پدرشو که البته نداره در آوردنـ
بیخیل به من چه گفتم اس نده!!!!!!
دیروز یکم حالم خوب بود اما دخیل دستشوی بودم بعد از مراسم اینقدر به بابایی پیلهـ
کردم تابردم سوار اسب تعزیه کرده پسره بیست واندی داره خاک برسرش میترسه سوار
اسب بشه مث دختر هیجده ساله ها جیغ میزنه ولی بنده باکمال آرامش وبا چه ریلکسیـ
تمام خودم ،تنهایی،بدون کمک،سوارشدم یه دور خشگل زدم وباوقارخانومانه پیداشدمـ
حالاپیداشدن همانا یورش بردن رضا برسرمان همان خدا این از کجاپیداش شد جون منـ
اومده میگه بیا ببین نبی چه قش قرقی به پاکرده چون بندهـ
سوار اسب شدم خداییش دهاتین دیگه نمیشه ازشون انتظاری داشتـ
اگه بابایی نبود کشته بودم این همه غیرت قلمبه شده تو این رضا؟؟؟؟؟؟
خلاتصه شبم اومدم همچین نازمیکنم واسه مامانم خدایی شاگه اون بود تو این دوسهـ
روز اصلا خیالم تخت ...امان از دل زینب عمه هم فقط زینبا....شیرزنی بوده به خدا
عمه های ما یکی از یکی دیگه بدتر...پنج تاییشون انگشت کوچیکه حضرت زینب نمیشن والا...
دیشب سه پاشدم باز ضعف کردم خداییش روم نمیشد مامان واون وقت شب بیدار کنمـ
مث این نی نی ها سر خودم شیره میمالیدم خوابم ببره نمیدونم کی خوابم برد اما
وقتی بیدار شدم دیدم مامی داره وضو میگیرهـ
گفتم واسم آب قند بیاره یکم تقویتم کرد خوابم برد...
خدا حالم خوب نیست
کمک



