X
تبلیغات
خاطرات دفن شده

خاطرات دفن شده

من برای سالها مینویسم سالها بعد که چشمان تو عاشق میشوند ولی افسوس قصه ی مادر بزرگ درست بود

نازنینم

خیال کردم بری میری ازیادم تورفتی ونرفت چیزی ازیادم

تورفتی تازه عاشق ترشدم من ازاونی هم که بود بدترشدم من صبح تاشب این شده کارم که واسیه چشمات بیدارم

توخدای عاشقایی توتموم کس وکارم

توبدادمن رسیدی وقتی تنهاییمودیدی تونذاشتی برم ازدست اگه چیزیم هنوزم

نازنینم امیدشیرینم من بجزتوکسی نمیبینم

ازاون روزی که رفتی یه روزخوش ندیدم

بجزدستای گرمت بلاوخوش ندیدم

زندگیمو به پای تو دادم اون روزارونمیره ازیادم

نازنینم برس به فریادم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 18:35 توسط مریم |

فک کرده خرم

سلام خداجونیمــــــــ

خوفی امروز امتحان سوممو هم دادم بد نبود تاحالا زبان وشیمی وتحلیلی رو دادیم

دیشبم مهرشادی زنگید ودیووونه است این

فک کرده من هالو هم نمیدونه خودشه

میگه بیا بریم بیرون خودتی

داره پشت تلفن واسه من انواع عرقیجاتو بالا میده

نمیدونم درصدالکل این چقدره درصد الکل اون چقدره

میخوام بعدازظهر بایگان بریم همایش زبان خداکنه مامی گیرنده فقط

امروز نه روزه که سیدحسین نزنگیده

نهروزه که به حرفم گوش داده

نمیدونم گاهی اوقات چه مرگم میشه

خداجونی مابقی امتحانو رو کمک

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 12:30 توسط مریم |

تموم شددیگه

سلام خداجونیمــــــــ

درراستای همون موضوع اس بازی بامسترسیدحسین نوشتم مشکل مااینجاست که حرفامونو نمیزنیم وفرارمیکنیم

-اره حق باتوهه خوب بگو

-شمابپرسیدمن جواب میدم

(یه جورایی مطمئن بودم این سوالومیپرسه)

-دلیل رفتنت

-چون ازدروغ گفتن خسته شده بودم ازفرارکردن ازقایم موشک بازی ازرابطه که تهش به سه کلمه ختم میشد

-من میخوام بدونم توچرابااین که ازت خواسته بودم نرفتی

-تودوست من بودیدوست داشتم

مدتی باهم بودیم بهم علاقه داشتیم

(اعتمادبه نفسوبرم)

-اره حق باتوهه ولی به نظرم بهتره به کل این رابطه روتمومش کنیم

-باشه هرچی توبخوای هرچندخیلی وقته که توتمومش کردی(عزیزمن فککنم بهتره یه سری کلاس فشرده نازکشی بری وگرنه بدمیشه واست،سریع برگشته به من میگه باشه هرچی توبخوای اگه یکم التماس که نه یکم درخواستی چیزی میکردی کارمون به اینجاها نمیکشیدالان باهم بودیم خوش وخرم)

-بازم ممنون دوستت داشتم ودارم مواظب خودت باش بای

(خوب چی کارکنم من ازاونم مغرورترم)

خلاصه تموم شده فعلا رابطمون

مهرشادیم دیشب سلام احوالپرسی کردورفت میادحضورمیزنه میره دیوونس این پسره

ولی خدایی توفکراین پسره مهندس میرزاییم خیلی باحال بود

حیف شد کاش یکم براش عشوه خرکی میرفتم شایدالان باهم دوس بودیم

بااین کلاس گذاشتنام حالا برامن جوگرفته بودمارواونروز بنده خداروازفیض بردن محروم کردیم

حالامیمردی شروع کلاساتونو میذاشتی برافردا

اه خاک برسرت شانسم نداری که

اینا که همش شوخیه خداهرچی خوشگلم باشه انگشت کوچیکه عقشم هم نیست

کمک کن من رتبه تک رقمی میخواما

امیدم به توهه فقط ناامیدم نکن خداجونیم من قول شرف میدم نمازاموسروقت بخونم

ببین چه پرروهم منت میذارم سرت خدااصلا هرچی توصلاح بدونی منم چه تک رقمی بشم چه نشم نمازمیخونم

خدابهم یه جوءفقط یه جوءاراده بده روزی ده ساعتو بخونم حداقل

دارم دیوونه میشم کمترازدوماه وقت دارم

کمکـــــــــــــــــ مهربون ترین مهربونا

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 20:11 توسط مریم |

سیدحسینی ومهرشادی

سلام خدایی که همین نزدیکی هاییـــــــــــ

خوبی خدایی میبینی چه دنیایی شده همه دارن

به خودشون فک میکنن ماهم که ساده تو فکردیگرونیم

دیروزتو کتابخونه سوسن برداشته گوشیمو وهی قربون صدقه مهرشادی میرفته اینقدر ازدستش حرص خوردم که نگودیوونس به سیدعلیم زنگیده میگه من این گوشی رو پیداکردم بیاین بگیرین

حالابماندکه من چقدرغصه خوردم

سیدحسینم بعدازچهارروزدیشب زنگید منم جوابشو ندادم

وبهش اس دادم دیگه به من نزنگ

گفت چرا؟گفتم همینجوری واقعاچرا؟

چون هوایی میشم چون میرم تو عالم هپروت چون فک میکنم میتونه برامن باشه چون دوسش دارم وقتی بهم توجه میکنه یعنی یه دنیا یعنی عشق ولی این عشق نیست...

هست نه فک کنم یه عادته که بعد از چند وقت تموم میشه میگذره تبدیل میشه به یه عادت دیگه

جاشومیده به یکی دیگه

دوستش دارم میپرستمش وفقط به امید اون زنده ام

اما وقتی اون منو به خاطر یه چیز دیگه میخواد

نه

خودم ازش میگذرم

نمیخوام تو بغلش ارامش پیداکنم

خوبه که بدعادت نشم خوبه که نباشم خوبه

بلاخره یکی جامو براش پرمیکنه

امامطمئن باش سیدحسین تواین دنیا هیچکی

جاتو برام پرنمیکنه

دوست دارم نفسم

دوست دارم

مهرشادیم که زنگید

اما مامان بودونتونستم بحرفم

بعدم هرچی زنگیدم مقشول بود

به درک این یکی که فک میکنه

یابو گیراورده فک میکنه من خرم

فقط میخواد ازم سوءاستفاده کنه

نمیدونه خودش داره بازی میخوره

میگه من نمیتونم بادختری باشم ونرم خواستگاری

پررو اگه بابات تموم ثروتشم بذاره روت

بهت دیگه نگاه هم نمیکنم بااین که خیلی پول

دوستم ولی تو ارزششو نداری که ادم

حتی باهات بحرفه چه برسه به این که

تو بیای خواستگاریش حاضرم ازبی خواستگاری

ترشی بشم ولی تو یکی پات به خونه ماباز نشه پررررررررررررررو

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392ساعت 20:15 توسط مریم |

بادلم بازی نکن

حوصله ات که سرمیرود

بادلم‌بازی نکن

من دربی حوصلگی هایم

باتو زندگی کرده ام

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1392ساعت 21:7 توسط مریم |

من وشرکت دایی جون

سلام خداجونی خوفیـــــــــــ

دیروز صبح بابایی داشت میرفت شهرک صنعتی منم به زور باهاش رفتم

خیلی خوب بود ولی خیلی کسل کننده بود

میخواستم وصل نت بشم خانوم زارع(حسابداردایی علی)

گفت من به سیستمم احتیاج دارم برو سالن تولید پاسیستم مهندس بنادکیان

بامهندس بنادکیان حرفیدم وخداشکربا

سیستمش کارنداشت واومدم نت وچت واین مسخره بازیا

تازنگ صبحونه کارگراخورد همشون یه جور نگام میکردن

حق داشتن بیچاره ها یه خانوم خوشگل بااون تیپ

افتضاح توشرکت اونم توسالن تولید که همه مردن

جای تعجبم داشت من که کلا اصلا ادم حسابشون نمیکردم

بعدصبحونه مهندس بنادکیان با سیستمش کارداشت وماهم مجبورشدیم بریم دفتر

اه راستی دایی جدیدا یه مهندس باسم مهندس یزدی استخدام کرده

از اوناشه ها فقط زرمیزنه بیشعور

وادعاش میشه هیچی هم حالیش نیست

یه پنج ماینی نشسته بودیم که یه کارپرداز اومد وسلام علیک واینا

دوباره پنج ماین بعدیه مهندس خیلی خوش تیپ

خیلی باکلاس خیلی نازودوست داشتنی واینا...

تشریف اوردن واسه تاییدیه تابلو اومده بود

خیلی باحال بودمهندس میرزایی

کلاایشونم ادم حساب نکردم نمیدونم شایدم اون منو ادم حساب نکرد

بااون تیپ وقیافه من کجاایشون کجا

البته چندباردرعین دیدزدن مچشو گرفتم ازتو اتاق مدیریت اتاق حسابداری

رودیدمیزد نامرد

به یمن قدم مبارک بنده هم تابلو بعداز دهباراومدن ایشون تاییدیشو گرفت

بعدازظهرم که بافرزانه ومامانشو یگانه ومامانشو

 خاله شمسی ومامان رفتیم طوبی مهرشادیم زنگید حرفیدیم پررو

این ادم چقدر خدا 

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 13:34 توسط مریم |

اجی

سلامــــــ خداجونیـــــ خوفیــــــــــ

یه چیز خیلی جالب اتفاق افتاد امروز

اومدیم بالا داداشی رفت سراغ کامپیوتر

 ماهم واسه این که دلشو نشکونیم بیخیال کامپیوتر شدیم

رفتیم سراغ تلویزیون که از قضا یه فیلم هندی

 خیلی باحال به اسم یه ببر داشت

 از شبکه پنج میدادنشستیم به تماشا

داداشی هم بیخیال اقای رایانه شد

 واومد به تماشا بعد از تموم شدن فیلم

 تااتاق هردوتایی دویدیم چون

 عقب تر ازمن بود مجبورشد

 ازپشت لباسمو بگیره ومانع از رسیدن من

 

به رایانه جان بشه جلوی دراتاق درحال

 جروبحث وکش مکش بودیم ودوتایی درحال

 تقلا کردن و هرچه سریع تر به هدف رسیدن

 که ابجی کوچیکه باکمال خونسردی وخرامان

از کنارمون رد شد وخیلی ریلکس کامپیوتر

روروشن کردونشست پاش مادوتاهم

ریسه میرفتیم خیلی باحال بود

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 12:38 توسط مریم |

مهرشادی ودوستش

دوستیهای دیرینه معنای

زندگی هستند:

هرجاهستی باش!

به یادت حس خوبی دارم!

سیدحسین

سلام خوبی خداجونی عیدم تموم شد وامروزم سیزده بدره مثلا ،ما که تو خونه ایم

عیددیدنی هم که فقط خاله شاه با بابابزرگ وبابامحمد رفتیم

عمه ها هم یه شب این جا بودن

بامهرشادیم تو عیدی رابطمون بهتر شده بود که

به خاطر چرت وپرت های دوستش دعواکردیم

ملیحم بادوستش هنوز دوستن

اقا امام برام استخاره کرد بد اومد

 بامهرشادی باشم

 منم تصمیم گرفتم بیخیال این موجود زیبا

 ومغرور وخودخواه ودروغ گو باشم

 کلا بیچاره چقدر بدی داشت فک کنم اصلا خوبی نداشته باشه

با اون لهجه اش پشت کوهی

خضرابادی دیووونه

الان عصبی ام از دستش زیاد جدی نگیر خداجونی این اس ام اسه هم سیدحسین

دیروز واسم فرستاد

دیشب بهش اس دادم باتمام وجودم دوست دارم مواظب خودت وخوبی هات باش

ایشونم گفتن ماهم همین طور

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1392ساعت 11:52 توسط مریم |

دلم تنگ است

سلام خداجونی خوفی؟

امروزبامهرشادی حرفیدم قرارشد دوباره بزنگه حالا کی بزنگه خدا داند

برگشته به من میگه شنیدم خواستگار داشتی!!!!!!!!!!!!!

مارومیگی خداجونی ما خواستگار داشتیمو خودمون خبر نداشتیم

مرجانم خاموشه پ کار مریم خانومه

سیدعلیم نمیدونم مث اینکه دوس دختراش ولش کردن اومده سراغ ما این

یکی هم به قول عمه ساغر بذار خوش باشه

دلم واسه مدرسه باتموم بدی هاش تنگ شده درسم که نمیخونیم

قراره سه شنبه هم همه بریم خونه دایی علی وسه شنبه سوری واین

مسخره بازیا

محمدم جدیدا پررو شده خیالی نیست نیاز به شست وشو داره

دلم واسه سیدحسینم تنگیده بازم خیالی نیست دنیادوروزه

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 20:20 توسط مریم |

عمرمو دیدم

سلام خداجونی،چه خبرا؟/؟بابنده هات چه میکنی؟؟؟؟؟

 

جمعه قراربود بریم بندرآبادصبح تو راه جلو سیدجعفر وایسادیم

 مامان گفت بریم سلام بدیم برگردیم رفتیم تو مثلا سلام بدیم

مامان رفت صبحونه گرفتن وخلاصه خیلی باهاش دعواکردم

 بعد یه لحظه یاد گوشیم افتادم هرچی گشتم نبود حالا بگرد کی نگرد

خلاصه باباجون آب یخ رو ریخت رو دستم وگفت بردن دیگه تو این مملکت

 بااین وضع خراب دیگه گوشیتو تو خواب ببینی البته صبح خاموشش

 کرده بودم خلاصه کلی گریه کردیم تا بعد از ظهر دپرس بودیم

 ساعت چهار به گوشیم زنگیدم بوق خورد کلی ذوق کردم

 اما هرچی باگوشی ساغر اینا بهش زنگیدم جواب نداد بیشعور

خلاصه بعداز ظهر که برمیگشتیم توراه بابایی وایساد کلوچه بخره

 ولی نخرید جلوترش یه مرده داشت سه تار میفروخت

به بابایی گفتم بصبر ببینیم چنده وایساد پسره گفت

 نود ماکه کلا بیخیال شدیم واینا وخلاصه هی چونه زد اخرش

به من گفت نظرت چنده منم گفتم بیس دوتومن گفت پلاستیکیشم

بیس دوتومن نیست گفتم باشه ما میریم همون پلاستیکی شو میخریم

خلاصه با سی تومن راضی شد وخریدیم

بعد دوباره رفتیم امامزاده ودرس دادیم واسه پیداکردن گوشی

کلی گریه کردم واز امامزاده خواستم گوشیم پیدابشه کلی عکس داشتم تو گوشی

حالا عکس های خودم به کنار عکس های سوسن اینا!!!!!!!!

شنبه هم که درس نخونده بودیم وبه هما جون گفتم سه شنبه کتبی میدیم

یکشنبه هم که دیروز باشه دیفرانسیل نرفتم اخه کتبی داشتیم ورفتم ازمایش دادم

عاطفه هم بودخیلی شلوغ بود بعد از ظهرم که باید میرفتم کانون

با یگانه قرارگذاشتیم باعلی رضا قرارداشت منم همراشون رفتم

رفتیم اب پرتقال خوردیم که البته فقط من خوردم بعدشم

رفتم واسه اون دوتا اب هویج بستنی گرفتم

خداییش احساس یه خر مگس معرکه رو داشتم

علی رضا بعد نبود فقط میخندید بیچاره فک کنم

 از چرت وپرتای من تو خودش دیش کرده بود

بعد رفتم کانون وبرگشتنیا به مهرشادی زنگیدم که گفت گوشیت کجاس گفتم داشی دزدیدن

گفت دست منه برو تالار یزد از اقای عباس دهقان فک کنم بگیر وگفته فقط

به خودت میده عکستو تو گوشی دیده خداییش از این خبرش اینقدر ذوق کردم

که اگه کنارم بود بدون رودروایسی میپریدم وماچش میکردم 

بعد به سیدحسین زنگیدم جواب نداد اومدم خونه وبه مامان اینا گفتم

گوشیم پیداشده از خونه به سیدحسین زنگیدم

گفت خیلی حلال زاده ای همین الان داشتم بهت میزنگیدم خاموش بودی بهش گفتم

گوشیمو دزدیدن وقرارشد امروز هموببینیم

امروز کلاس فیزیک نداشتیم اما رفتم تنها عشق زندگیم نفسم عمرم

زندگیمو ببینم بعد از یه ماه ولی خیلی ناراحتش کردم

وعصبانیم چاره نبود من هفت ماهه تموش کردم چون اون چیزی رو

 که که اون میخواست ونخواستم ونمیخواستم

 تمام این هفت ماه بشه از نوع بشه بی ارادگی  

نمیخواستم تموم این دوری ها تموم این گریه ها تموم این تنهایی ها

تموم این نبودن ها تموم این خستگی ها تموم این توخودم بودن ها

با یه بوسه بایه نوازش بایه رابطه کذایی تموم بشه

تموم اون سختی هابرام مقدسه چون یه عشق پاکو میطلبه نه

یه عشق پراز هوسو نه.....

من عاشقشم وحاضرم به خاطرش فدابشم

اما.....

بدوراز هوس به خاطر خودم به خاطرخودش

نمیخوام مواخذه بشم واسه به گناه کشیدنش

من جواب گناه های خودمو بدم هم کافیه

گناه های اونو دیگه نمیتونم......

من محکم وایسادم عشقمو رنجوندم و

لبخندشو از خودم دریغ کردم کاری کردم ازرده خاطربشه

اما تنها چشم انتظارم نور امید توهه

که از تمام پرژکتورهای دنیاهم پرنورتره

دوست دارم عشقم

به امید تو نفس میکشم

وبه امید روز وصالمون زنده ام

تموم شبها فقط وفقط به یاد توام

ببخشم که نیومدم ببخشم که نخواستم

به خدابه نفعمونه به خدا عاشقتم تو نامحرم نیستی نامرحمم نیستی

بلکه تو مرحم تموم دردامی

بیا ودرکنارم باش

منتظرت میمونم نفسم

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 18:7 توسط مریم |

بااحسان دوستیدم

سلام خداجونی خوفی؟

پنج شنبه ای مرجان زنگید ودوباره واسم خواب دیده بود

 گفت پسره خوگشله پولداره میگم مرجان جونم نره

 تو میگی بدوش خلاصه مای خررو راضی کرد وپسره زنگید

اسمش احسان بود سه تا برادر داشت یه خواهر

 بچه یکی مونده به اخر بود با داداشش مغازه پخش مواد غذایی داشتن

 خوگشل بود ولی من نخواستمش اونم تو پیشونی ما خونده بود بله.....!!!!!!!!!!!!

یه جوری بود

باسیدحسینم همون پنج شنبه ای زدیم به تیپ وتاپ هم

قهرکردیم

مهرشادیم پریروز زنگ زد ویکم بعدش

 پیام بازی کردیم البته هی بهم تیکه انداختیم

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1391ساعت 16:13 توسط مریم |

مهرشاد زنگید

سلام خداجونی چند وقت پیش مرجان گفت

مهرشاد عاشق نوه عمه اش شده وبه خاطرش خودکشی کرده مث

این که مادر بزرگ دختره قبول نکرده

وخلاصه گفت خیلی فرق کرده موهاشو کوتاه کرده ولباسای سنگین میپوشه

و...

وگفت حسین سلطانی هم در شرف جدایی هستن

دیشبم بهش تک زدم زنگید وخیلی باهم حرفیدیم

 پسره پررو میگه سرش شلوغ بوده که نتونسته بزنگه

گفت میخواد ببینتم منم گفتم شرمنده سرم شلوغه نمیتونم

بهم گفت شنیده که دوست پسر دارم براش قسم خوردم ولی باورنکرد

منم بهش گفتم که منم میدونم عاشق شدی

دوست دختر جدید پیدا کردی

خودکشی کرد

پسره انکار میکنه به جهنم

خدایا مواظب عقشم باش

چه (شوری میزند)دلم وقتی...

درچشم دیگران انقدر شیرین میشوی

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1391ساعت 12:45 توسط مریم |

مهرشاد رفت

سلام خداجونی ؟

خبرای جدید

بامستر مهرشاد تموم کردم یه طرفه

هر چی بهش پیام میدادم بچه پررو جوابمو نمیداد

منم گفت شمارو به خیر مارو به سلامت

پریشب بابابایی دعواکردیم ودیروز هم اصلا یه

 کلمه هم نحرفیدم داشتم منفجر میشدم

وااااااااااااااااای چه بده آدم نتونه ابراز وجود کنه

شنبه هم با شهرزاد اینا هماهنگ کردیم نریم کلاس

 وشبش رفتم خونه دایی حسن

صبح خانم مدیر زنگ زده بوده به بابا یی گفته مریم چرا نیومده

بابامنم نه گذاشته نه برداشته گفته مریم گفته امروز تعطیله

 خانم مدیرم گفته بیاریدش مدرسه ببینیم کی گفته امروز تعطیله

خلاصه مارو از تو خواب بیدار کرده برده مدرسه

باباهه ما داریم!!!!!!!!!!!!!!!!!

سید حسینم جدیدا ناجور عاقش شده

دوسش دارم وبه امید داشتنش نفس میکشم

چیه بابا!!!!!!!!۱۱ اینجا که مال خودمم میتونم همه ی حرفامو بزنم

دوست داشتن چرا تو کشور ما یعنی گناه کبیره!!!!!!!!!!!

فعلا بای خداجونی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391ساعت 19:38 توسط مریم |

ناخنمو کشیدم

سلام خداجونی خوفی؟

دیشب بلاخره دکتر دهقانی رضایت دادن واین ناخن ماروکشیدن تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

وااااااااااای خداجونی اگه بدونی چقدر درد داشتتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خیلی دوست داشتم به جای بابا دستای سیدحسین تو دستم بودتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

وبه جای اون سیدحسین کنارم بود وبهم دلداری میداد ولی.....تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

حالا فک کن من دارم گلوله گلوله اشک میریزم ودرد میکشم دکترم میگه

میدونم عمو جان حق داری میفهمم

بابا میگه إ پ چرا من نمیفهمم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

شوخیش گرفته تو اون وضعیت نمیدونم چرا بااین که پامو بی حس کرده بود

ولی همه چیزو کامل درک میکردمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بیخیال سه شنبه ای گوشی رو بردم مدرسه حوصلمون داشت سر میرفت

به یگانه گفتم بیا به سیدحسین اس بدیم شروع کردباسیدحسین اس بازی

وتو همون حال فهمیدم دستش شکسته وتو بیمارستانه

حالم اصلا قابل وصف نیست یه جورایی داشتم دیوونه میشدمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

جدیدا خیلی هواشو میکنم ودلم بغلشو میخوادتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

ولی.....

مهرشاد خانم فک کنم شلوارش دوتا شده بچه پررو جواب اس های منو نمیدهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

به درک به جهنمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

اصلا مهم نیستتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

دیگه هیچی مهم نیست

ولی دلم ناجور میخواد ببینمش وخفش کنم بچه پررو

تقصیر خودمه ها بهش کم محلی کردم اونم واسه ما طاقچه بالا گذاشته

بازم بیخیال دنیا دوروزه

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391ساعت 12:3 توسط مریم |

بامهرشادی حرفیدم

سلام خداجونی کمکتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

فردا ریاضی گسسته داریم شش فصله تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

من خر نفهم این دوروزو ول چرخیدم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

حالاشم حوصله نیست بخونهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

کمکتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

امروز رفتیم بیمارستان ملاقاتی بابامحمد

وباگوشی بابا به مهرشاد زنگیدم وحرفیدیم

بابا پریروز گوشیمو گرفت

گوشی که نه

خطو ودیروزم گوشیمو دادم ساغر اخه کاریش نداشتم که

بعدش که ساغر اینا رفتن بابایی گفت بیا این خط جدیدرو بهت بدم شانس

که نداریم ما

خدافرداهه رو بخیر بگذرونتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1391ساعت 17:32 توسط مریم |

امتحانای نیم سال

سلام خداجونی خوفی؟

امروز فیزیک داشتیم به زور تقلبا وامدادهای غیبی ۱۴-۱۵ میشم بازم شکر

حداقل نمی افتم اونم درس اختصاصیم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

چقدر این اختصاصی ها امسال سخت بود معلما شورشو

دیگه دراوردنتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

ولی مقسی که همیشه پشتمی باید به خاطر قبولی فیزیک واسه مامانم معصوم لباس بگیرم اخه قرارشد واسم نذز ونیاز کنه

چقدر تقلب راه کار خوبیه ها.....تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خداجونم مهرشادوکه تقریبا از اون هفته تاحالا باه

اش نحرفیدم دلمم واسش یه ذره شده

متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگفک کنم از عروسی مرجان ندیده باشمش

دوست دارم خداجونم این دوتا دیگه امتحان باقی مونده رو هم به خیر بگذرون

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1391ساعت 11:38 توسط مریم |

من چمه

نمیدونم چرااز دیشب تا حالا ناجور دلم گرفته دیشب اغوش بابارو میخواستم اما الان چی؟؟؟؟/

حتی خودمم نمیدونم دلیل این حال خراب چیه ؟؟؟؟

نمیدونم چرانگرانم

انگارقراره تواین دنیای لعنتی یه اتفاق بیافته یه اتفاق بد

که به من مربوطه که مال منه

دلم گریه میخواد

اشکام منتظر یه بهونه هستن که از این حصار لعنتی چشم رها بشن

ببارن دلم بارش میخواد اما نمیتونم....

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1391ساعت 16:25 توسط مریم |

دادااحسان

 

سلام خداجونی خوفی؟

یکشنبه ای یگانه داشت مخ ارزو رو میزد تابایه پسره دوست شه چون ارزو قبول نکرداز من نظرخواهی کرد که کی میتونه باهاش دوس شه منم از روشوخی گفتم من...خداییش اول مسخره بازی بود بعد جدی شدم گفتم بیخیال دنیا این یکیم به امارمون اضافه کنیم

نه؟بیخیل اسم پسره احسانه برادرش تو صداسیما اخبار میگه به یدونه دخترم به اسم یسری داره یکی دیگه ازداداشاشم دکتری عمران میخونه اون یکی داداششم لیسانس عمران

خودشم فوق حسابداری امارمو ناجور دراورده گفتم قبلا فقط یدونه دوست پسرداشتم که منظورم سیدحسین بود مهرشادوحساب نکردم خداییش بعدگفت میخوادبه عنوان برادرم باشه مهرشادم دوست پسرمه دیگه

دوشنبه ای کلاس داشتم خودم رفتم قرارشد داداش احسانم بیاد تو ایستگاه نشسته بودم زنگ زد پرسید کجایی گفتم تو ایستگاه اتوبوس گفت منم تقریبا روبه روت بیا کوچه بغلی اتشکده ببینمت از پنج ماین قبلش یه پرایدیه اونورخیابون روبه رو وایساده بود همین که پاشدم برم شروع کردن بوق زدن ماهم به خیال اینکه داداشیه اول تردید کردم برم بعدگفتم بیخیال من که از قبل بهش گفتم سوارنمیشم بازم میگم ونمیشم رفتم در پرایده رو باز کردم

دیدم نه بابا اون قیافه به اون صدانمیخوره گفتم اقا احسان گفت نه ماهم دروروکوبوندیم به هم وراه افتادیم ورفتم توکوچه یه ذره از کوچه رو طی کرده بودم که یکی از پشت گفت سلام وایسادم دیدم به به چی میبینی منار میرچقماق خلاصه یکم باهاش حرفیدم واومدم خونه

.

.

.

تو این مدت بابایی ناجور حالش چندروز بد شده بود داشتم از تو اتیش میگرفتم

.

.

.

یگانه متوجه شده بوده دادا احسان یکم عوضیه توصیه کرد بیخیالش شم ما هم حرف گوش کن دیگه بهش نه اس دادم نه زنگیدم

.

.

.

.

باخط ایرانسله باسیدحسین مثلا دوست شدم به اسم یگانه نامی وگفتم دوست مریمم واز این مسخره بازیا دیروزم اومد جلوی مدرسه که هم یگانه روببینه هم مریموخلاصه فهمیده بود کارخودممه ولی خوب حداقل اینجوری دیدمش دلم واسش لک زده بودمنم اصلا قبول نکردم که کارمنه مگه کارمن بوده؟

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1391ساعت 11:32 توسط مریم |

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد
+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1391ساعت 13:35 توسط مریم |

خوف بود

سلام خدایی که همین نزدیکی هایی

خوفی؟ما هم خوبیم اوس کریم

امروز خوش گذشت بسیج یه فراخوان داشت

 چون بابا از دیشب ماشینو برده بود برای تعمیرات

 مجبور شدم صبح بااتو بوس برم حالا بماند که کلی

تو راه سرما خوردم ولی نمیدونم یکمم ترسیده بودم

 ساعت شش ونیم صبح خیابونا خلوت

بیخیال تو پایگاه که بودیم یگانه هم به جمعمون

با سوسن وفاطمه اضافه شد بعدم رفتیم حسینیه

نمیدونستم یگانه هم بسیجیه!!!

بازم بیخیل

بعدشم دوتایی ساعت نه باباباومامانش رفتیم مدرسه

تو مدرسه هم باخط ایرانسله هرشماره ای

 که گیر میاوردیمو میذاشتیم سرکار خوب بود

 حتی دست از سرسیدحسین ومحمد رضا(یگانه)

برنداشتیم هرچند محمد رضا تاکنون عملی انجام نداده

 وجوابمو نداده ولی از سیدحسینم بخاری بلند نشد

خیلی دوست داشتم دوس بشه ولی نشد دیگه چه کنیم خدا

اقا مهرشادم که از قرارمعلوم هنوز کارشون

پیش ما گیرنکرده که بخوان بزنگن

این بشرکلا کارش که گیرمیکنه میگه مااینجاها

یدونه دوست دخترم داشتیم نه

بیخیال هرچی کمترباشه وابستگی کمتر جداشدن بهتر واسان تر

هرچندالانم زیاد متصل نیستیم

چندوقت پیش گفت شماره مهساروواسه دوستش

 میخواد هرچی گفتم مهسا به کارت نمیخوره به گوشش نرفت که نرفت

اخرشم مهساهه حالشونو گرفته بود مث این که مهسا

فک کرده امید دوس پسر سابقش اون طرفاس وکار اونه

خلاصه بعد اومده میگه بایه پسره دعواش شده

پسره از اوناییه که فقط جانماز اب میکشن نمیدونم

بروبهش زنگ بزن وصداشو ضبط کن وکاری کن ازش

 اتو داشته باشیم خلاصه ماهم اینکارو کردیم ویه هفته پسره

رو گذاشتیم سرکارو وبعدشم پیچوندیمش دلم

نیومد اذیتش کنم اخه گفت پدرومادر نداره

گناه داشت خدایی

بیخیال خدا مواظب عقشم باش

دوستت دارم

کاری کن یه جو اراده داشته باشیم یکم واسه ککور بخونم هیچی نخوندم هنوز وفقط شش ماه دیگه فرصت دارم

خداجونم کمک

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391ساعت 16:5 توسط مریم |

هرکس میروددیگربازنمیگردد

حق باکشیش هابود گالیلهــــــــــــ!!!!

زمین آنقدرهاهم گردیستــــ....

هرکس میروددیگربازنمیگردد....

اینو سیدحسین همین الان الان فرستاد

کاش میفهمید نمیتونم که برگردم نه این که نخوام

کاش میفهمید الانم که بامهرشاد به جای اون وخاطراتش

همش به فکر اونم به جای مهرشاد میگم سیدحسین

میخوام بگم مهرشاد این کارو کرده میگم سیدحسین

تموم فکروذکرم اونه چقدر دلم واسه اعصاب خوردکنی هاش تنگ شده

چقدر دلم واسه گیردادناش

واسه بداخلاقیاش

واسه وقتایی که توچشام زل میزد ومن از خود بیخود میشدم

واسه وقتایی که نازم میکرد

من محتاجتم محتاج نوازش های تو غریبه

مهرشاد خوبه از خوبم بهتره یعنی فعلا که اینجوریه حتی تاالان خیلی

از سیدحسینم سربوده ولی نمیدونم چرا نمیتونم بهش فکر کنم

میخوام به اون فکرکنم اما نمیشه

باوجودیگانه که اصلا نمیشه گاهی اوقات به این حساش به

عشقش حسودیم میشه وگاهی اوقاتم با تعریفاش از کاراشون

یاد خودم وکسی که یه روز به عنوان عشقم تلقی میشد

میافتام دیوونم کردی دیووونه ی لعنتی

چرااز زندگیم نمیری میدونم تاابد خاطراتت عذابم میده

حداقل خودت برو....

سیدحسین دیووونتم هنوزم دیوونتم

اما بهتره بری چون من خیانت کردم به

تو به خودم به عشقمون

دیگه نمیتونم تو چشمات زل بزنم وتو دلم بگم این تنها مرد زندگیمه

من نامرد شدم نامرد عشقم

برونمیخوام یه روز ی بفهمی مریمت چه دسته گلی به آب داد

نمیخوام بفهمی بامهرشاد بودم درست وقتی که از تو خداحافظی کردم

نمیخوام....

برو دیگه سیدحسین 

توروخدابرو

مطمئن باش خاطراتت دارن ازم انتقام میگیرن

مطمئن باش اونا هستن به جای تو

خودت برو نمیتونم بیشتر از این تحمل کنم

نمیکشم میفهمی نمیکشم

کاش یکی یکم ،یه ذره،اندازه سرسوزن درکم میکرد

کاش میفهمیدن تو دلم چه غوغایی

اما من پلارو خراب کردم

بروتو روخدا سیدحسین بیشتر ازاین عذابم نده وبرو....

خدامواظبش باش مواظب خوبی هاش 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1391ساعت 20:10 توسط مریم |

سیدحسین زنگید

سلام خداجونی خوفی؟

دیشب بالا بودیم مامی باشاهین کار داشت گفت تک بزن بزنگه ماهم تکیدیم

ولی چون نماز بود یه نیم ماین بعد زنگیدخلاصه مامان وقتی دید از بابابخاری بلند نمیشه

خودش دست به کار شد وبا ملیح رفتن خونه عزیز

گوشیم و گذاشتم رو صدا وخوابیدم تازه خوابم برده بود که زنگید ماهم به خیال این که باباس

بدون نگاه کردن به شماره جواب دادیم وقتی صدای سیدحسین و شنیدیم

چشمام که تقریبا تا اون لحظه بسته بود داشت از حدقه میزد بیرون

باورنمیشد حالا دلمم نمیومد قطع کنم از تو چه پنهون دلم واسه صداش لک زده بود ولی خودمو کنترل

کردم وخیلی شیک ومجلسی وخیلی رسمی جواب احوال پرسیشو دادم گفت چرااینجوری جواب میدی

میخواستم بگم عزیز من ما مثلا تموم کردیم انتظار داری واست لَه لَه بزنم؟؟؟؟؟

خداییشا....بعدکلا دوماین حرفیدیم

قطع که کرد دیدم این اولشه شروع بشه مریم خانوم فاتحت خوندس بهش

مسیج دادم

- لطفا دیگه به من زنگ نزن

-دوس دارم

-د ن د نباید دوس داشته باشی

-من که مث تو بی احساس نیستم

-واسه همین میگم حیفه احساست پا من حروم بشه

-من ک دوستت دارم

-دویاره شروع نکن...دوروز دیگه یادت میره

-اگه قراربود بره تاالان رفته بود

-قرارنیست سه سال از زندگیت دوروزه یادت بره

-مال تو چقدر طول کشید تایادت رفت؟

-مال من هنوز مث روزاوله ...دست نخورده

بعدش یه مدت هیچی ندادو بعد از 5ماین دوباره مسیج داد

-دلم برات تنگ شده

نامرد بلده از کدوم دروارد بشه میدونه نقطه ضعف ما چیه ولی کورخوندی اقا حسین

بااین که پشت گوشی دلم واسه این حرفت غش وضعف رفت ولی قرارنیست وابدم

دوباره فیلت یاد هندوستان کرده یادت افتاده مریم هم هست هان!!!

منم درجوابش نوشتم

-احساساتت داره فوران میکنه،ولی من سر حرفم هستم دیگه نزنگ خداحافظ

فک کنم خودش متوجه شد اوضاح خیلی وخیمه چون دیگه جوابمو نداد

حالا ما اومدیم 2ماین بخوابیم ها صد نفر زنگیدن اخرشم بابایی وارد عمل شد و

خیلی شیک از خواب بیدارمون کرد....مهرشادیم داره شاخکاش میجنبه

ناجور فعال شده خداجونم روپیشونی ماچیزی نوشته آیا؟که ملت نیومده فک میکنن خبریه

یا دنیات اینقدر بدشده کلا همه تو این فازان؟؟؟دیشب باخط دوستش زنگید

امروز دوستش زنگ زده بود نمیدونم کارخودشه یادوستش کرم داره

ولی درهرصورت شستمش وخیلی اتو کشیده انداختمش روبند

پسره پررو هرزه

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1391ساعت 20:58 توسط مریم |

دردهایم

 

دردهایم هم دیگر از نالیدن خسته شده اند

آرام گوشه ای کزکرده اند وبه حال خودگریانند

هرچه ناله وفغان کردند کسی صدایشان را نشنید

حالا که ساکت اند همه بدجورنگاهشان میکنند

اما بعضی ها هنوزهم به آنها بیتوجه اند

دردهایم میخواهند آنقدر آرام باشند

تا بمیرند یا شاید کسی آنها را سرکوب کند

دردهایم دگرنای ناله راندارند

خسته اند ومیخواهند آرام بگیرند

اما دگر مسکن هاهم کمکشان نمیکند

چراکسی دردهایم را درک نمیکند

چراکسی به حرف دل درهایم گوش نمیدهد

آنها هم حرفی دارند برای گفتن

آنها هم وجود دارند

آنها هم سهمی دارند ازاین دنیای لعنتی

دردهایم تنها شده اند بیکس اند

ودیگر مسکن ها هم کمکشان نمیکند....

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1391ساعت 20:57 توسط مریم |

تنهاارزویم خوشبختی توست

هوامه آلود است

ودلم بسی تنگ است

فصل ،فصل پاییز است

فصل آشنایی من وتوست

زندگیم سیه وتار شده است

وبایادآوری تو وخاطراتت قلبم

بی محابا میزند

انگار نه انگار از ثانیه های بعدی

از اتفاقات ترس دارد

دلم تو را میخواهد اما عقلم تو را نمیپذیرد دیگر

چه تماشایی است تقابل دل وعقلم

برایش دلیل میآورد وکارش شده دلیل تراشی های الکی

اما...

عقل خود را نمیبازد

گاهی مست میشود از این همه ریا وتزویر

اما نه او کوتاه نمی اید

همانند کودکی سمج میماند

که با ابنبات های چوبی گول نخواهد خورد

دست دل برای او روشده است دگر

ودگر بهانه تراشی هایش بی نتیجه است...

خود نیز نمیدانم بین تو وان غریبه کدام را میخواهم

اما دل به او نیز نبسته ام

دگر نمیخواهم زندانی هوای نفسم باشم

میخواهم زندگی کنم، خوابو بیداریم

بی ترس باشد بی دغدغه

میخواهم بدون اندیشیدن به تو

بدون زیستن با تو،این راه را بروم

عزمی دارم راسخ

ودلی پرزشورجوانی

بیا وخیالت را ببر

رد پاهایت را خودم جاروب میزنم

میخواهم با او باشم وبرای او

حتی اگر روزی او مرا رها کند

میخواهم تمام عشقم،تمام فکروروحم برای او باشد

پس برو ومزاحم زندگیم نشو

منتظر بازگشتم مباش

وحتی یک لحظه به من فکر نکن

به خاطر گذشته بخشیدمت

تو نیز مرا بخاطر تمام جفاهایم ببخش

تنها آرزویم خوشبختی توست وبس

+ نوشته شده در جمعه دهم آذر 1391ساعت 15:27 توسط مریم |

8/آذر/91

دگراندیشیدن به تووبودنت درروزمرگی هایم

بودن درتمامی لحظات زندگیم

خواسته وناخواسته

یک عادت شده است مثل خوردن وخوابیدن

گفتی اگرمن بخواهم میروی

اما...

حتی با خواستن من هم

نه خودت رهایم کردی ونه خاطره هایت

چراهنوزهم به یادم هستی؟

هرچند جواب سوالم روشن است

حتی اگر عاشقم هم نشده ای

یک عادت

عادت به بودن ،عادت به داشتن من

توراوادار به یادآوری من میکند

نگران نباش نازنینم ، دیری نمیپاید

خیلی زود از خاطرم هم خسته میشوی

اورانیز از یاد خواهی برد

زیاد منتظرنخواهی ماند

وبرایت یکی جایگاه مراپرخواهد کرد

همانند تو..که دیگر جایت خالی نیست

آری، درست شنیده ای

جایگاهت را به یک غریبه داده ام

غریبه ای که از تو مهربان تر است

اما با توشباهتی دارد....

اوهم خواسته اش از من مثل تو است

دیگر نخواهم گذاشت کسی به راحتی

تصاحبم کند به دست آوردنم بهایی دارد

دگر دوره ی ارزانی نیست

دگر نمیخواهم برای به دست آوردن آرزوهایم

دل پدر را بشکنم

هرچه میخواهی مرا به یاد آور

اما من تو را فراموش خواهم کرد

چون...

من او رادوست دارم واو باید بهای مرا بپردازد

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه دهم آذر 1391ساعت 15:24 توسط مریم |

نلفتم مدلسه

سلام خدای خوب وهمیشه مهربونمـ

امروز حالم اصلا خوب نبودبنابراین نرفتم مدرسهـ

دخیل دستشویی شده ام از صبح تاحالا

خداجون چرا من اینطوری شدم جون من تا آخر محرم زنده ام؟؟؟

پنج شنبه ای من وبابایی وابوالفضل رفتیم بندرآباد ملیح جونم کهـ

رضا قدقن کرده بود بیاد بنابراین نبردیمشـ

پنج شنبه بدنبود جمعه هم تا بعد از ظهر بد نبود بعد مراسم صبحـ

بامهدیه رفتیم خونه رضا یکم فیزیک خوندم بعدشم بارضا رفتیم خونهـ

مامان معصوم و بابقیه حسینیه واااااااااااااای داشتم از سردرد میمردمـ

مسلم برام مسکن پیداکرد بهتر شدم ولی آخرای مراسم باز حالم بدشدو

ناجور رفته بودم رو ویبره اووووووووووووووی خدا نصیب هیچکی نکونهـ

بابااومده عمه اینا میگن ببرش دکتر میگه ولش کن قرصاشو نخورده اینجوری شدهـ

ماهم که بچه مظلوم هیچی نگفتیم فاطمه ویاسینم اومده بودن بیخیاااااااالـ

شب بابابایی وابوالفضل رفتیم خونه رضا واااااااای چه بارونی میومد لامصبـ

تا صبح نتونستم خوب بخوابم حالمون ناجور خراب بود

صبح وقتی پاشدم فقط من بودمو رضا باهم رفتیم خونه مامان معصومـ

هنوزم داشتم از سردردمیمردم زندایی سلطنت هم اونجا بود به حمید میگم واسم یه لیوانـ

آب قند بیار اووووووف چه بااون باشی چه بادیوار بازم به مرام زنداییـ

خلاصه داشتیم میمردیم که عمه نسرین ونبی و محبوب نجاتم دادن بابامم که فقطـ

تو محرم آشپزخونه رومیشناسه بچه هاشم به امون خدا

رفتیم اشکذر دکتر ،دفترچه ی ساغررو بردیم دکتره خیلی باحال بود منو نسرین ومهتابـ

رفتیم تو محبوب ونبی موندن بیرون هرچند درباز بود وایساده بودن تماشا میکردنـ

دکتره جووون بود از اونایی که....وااااااااای مریم خجالت!!!!!

خلاصه گفت چی شده منم ردیف کردم فشارم پایین بود داشت میرفت واسم دارو بنویسه گفتمـ

آقای دکتر لطفا آمپول مامپول ننویسـ

میخنده میگه سرم مُرُم چطور؟؟؟؟

ای خدا دست این بنده هات حالا نه این که منتظر بود من بگم ننویس اونمـ

ننویسه دقیقا یه دونه آمپول به چه عظمت برام نوشته سُرُم مُرُم هم نوشته عشقش بود

من بگم ننویس اون بنویسه حالا اینا روبیخیل عاشق مهتاب شده بود ناجور

نسرین ونبی رفتن داروهامو بگیرن مهتاب ومحبوب موندن دودقیقه یه بار میومد اتاقم میگفتـ

مهتاب خانم...مهتاب خانم ...بگو آخه یه بچه چهارساله اونم به عنقی مهتاب دیگهـ

خوش اومدن داره کرم داری داداش حالا مثلا مانفهمیدیم

چایی برداشته آورده میگه میخوری منم باکمال پررویی گفتم بلـــــــــــــــــــــــه....

میخنده مرتیکه تازه آخرشم بهم چایی نداد خداییش اگه محبوب نمونده بود پیشم فک کنمـ

جلو اتاقم بساطشو پهن میکرد جُمَم نمیخورد میگن نباید به این ملت خندید پررو میشنـ

راست گفتن از دست بابایی شاکی شدم درحد لالیگا حالا نبردتم دکتر بیخیل

یه زنگ نزد ببینه مردم زنده ام؟؟؟!!!!

ای خدا....شانس ماهه دیگه

یوسف آقا علی شمارمو پیداکرده بود ماشاالله یک سال تلاش کردها خداییش از پارسالـ

دنبال شمارم بود بیچاره چقدر پشتکار ایووووولـ

خلاصه گفتم بهم اس نداده خونت پاخودته گفت بچه میترسونی ماهم کهـ

دل نازک رفتم شمارشو دارم به مسلم ورضا اونا هم پدرشو که البته نداره در آوردنـ

بیخیل به من چه گفتم اس نده!!!!!!

دیروز یکم حالم خوب بود اما دخیل دستشوی بودم بعد از مراسم اینقدر به بابایی پیلهـ

کردم تابردم سوار اسب تعزیه کرده پسره بیست واندی داره خاک برسرش میترسه سوار

اسب بشه مث دختر هیجده ساله ها جیغ میزنه ولی بنده باکمال آرامش وبا چه ریلکسیـ

تمام خودم ،تنهایی،بدون کمک،سوارشدم یه دور خشگل زدم وباوقارخانومانه پیداشدمـ

حالاپیداشدن همانا یورش بردن رضا برسرمان همان خدا این از کجاپیداش شد جون منـ

اومده میگه بیا ببین نبی چه قش قرقی به پاکرده چون بندهـ

سوار اسب شدم خداییش دهاتین دیگه نمیشه ازشون انتظاری داشتـ

اگه بابایی نبود کشته بودم این همه غیرت قلمبه شده تو این رضا؟؟؟؟؟؟

خلاتصه شبم اومدم همچین نازمیکنم واسه مامانم خدایی شاگه اون بود تو این دوسهـ

روز اصلا خیالم تخت ...امان از دل زینب عمه هم فقط زینبا....شیرزنی بوده به خدا

عمه های ما یکی از یکی دیگه بدتر...پنج تاییشون انگشت کوچیکه حضرت زینب نمیشن والا...

دیشب سه پاشدم باز ضعف کردم خداییش روم نمیشد مامان واون وقت شب بیدار کنمـ

مث این نی نی ها سر خودم شیره میمالیدم خوابم ببره نمیدونم کی خوابم برد اما

وقتی بیدار شدم دیدم مامی داره وضو میگیرهـ

گفتم واسم آب قند بیاره یکم تقویتم کرد خوابم برد...

خدا حالم خوب نیست

کمک

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1391ساعت 17:31 توسط مریم |

تولد دوبارم

واااااااای خدا جونمـ

امروز اولین روز تولد دوبارممـ

دوستت دارم خدای منـ

میدونم که دیروز دوباره جونمو بهم پس دادیـ

واااااااااااای که چه حال بدی داشتم منـ

از صبح حالو دماغ هیچی رونداشتم ساعت اول فیزیک داشتیمـ

داشتم از دل درد میمردم از نسرین ژلوفن خواستم نداشتـ

حالا اگه مانمیخواستیم همه داروخونه میزدن با ژلوفن هاشون ها

نمیدونم چم شده بود دست وپام میلرزید اصلا کنترلم دست خودم نبود احساس ضعف شدیدیـ

داشتم رومیز مطی اینا کلوچه بود گفتم بهم بده اصلا قدرت نداشتمـ

دستمو دراز کنم کلوچه روبخورم باهزار زحمت یه تیکه کلوچه ی کوچیک کندم وگذاشتم تو دهنمـ

اما انگار دندونام وقفل کرده باشن جم نمیخوردن لامصب ها داشتم از دل درد میمردمـ

این ضعفمم شده بود غوزبالا غوز

به یگانه گفتم یگانه اصلا حالم خوب نیست پاشو بریم بیرونـ

به خانم گفت واومدیم بیون اما همین که از کلاس اومد بیرون دیگه نتونستم خودمو کنترلـ

کنم وافتادم یگانه وقتی دید نمیتونه تنهایی ببرتم رفت تو کلاسو آرزورو آورد

جلو چشمام سیاهی میرفت اصلا دیگه هیجارو نمیدیدمـ

باهزارزور وزحمت تا پله رفتم اما دیگه نتونستم ادامه بدم مطمئن بودم دارم میمیرمـ

جونم داشت بالا میومد عرق سردی رو پیشونیم نشسته بود مطمئن بودم اگه این تکه کولوچهـ

رو نخورم میمیرم باهزار زوروزحمت دوبار جویدم وفقط یه چیزو دیم پارچه هایی که به خاطر محرم بودو

دیدم وگفتم امام حسین زودم نیست بیامـ

اما شهادتینمم گفتم خانم دهقانیزاده گفت بچه هارو بیاریدش پایینـ

دوسه تا دیگه پله رو بازوروزحمت اومدم همین که پیچیدیم تو پله های دوم دیگه هیچی نفهمیدمـ

فقط وقتی چشم بازکردم دیدم تو اتاق بهداشتمو خانم دهقانیزاده پشت هم داره صدام میکنهـ

داشتم از دل درد میمردم اورژانس اومد یکم آبقند وصبحونه خوردم حالم بهتر شد

بابا اینا اومدن دنبالم ورفتیم بیمارستان نزدیکای ظهر حالم بهتر شد ویه جورایی فهمیدم اوضاح از چه قرارهـ

مامان میگفت خواب دیده بوده تو حسینیه ای ناصر جعفری مرده همه دور یه نفر که حالش بدبوده جمع شده بودنو اونو مرده میدونستن اما مامان گفته امام حسین برشمیگردونه این نمردهـ

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 14:25 توسط مریم |

یه لحظه گوش کن به من خدا

 

خداجونم داری چی کار میکنی باهام

چرا جدایی ودوری رو میخوای برام

دیگه دنیا وآدماش برام بی معنیه

هنوزم مطمئنم نگاه های اون کاریه

حالا که گفتم بره کاری کن ای خدا

بره از یادم خیال او وزجرم نده گذشته ها

خوبه که نیست تا ببینه زجر کشیدن هامو

خوبه که نیست تا ببینه حال خراب منو

چقدر من بدم که هنوز نرفته از یادم

بهش خیانت میکنم وبیخیالم

نمیدونم چرا با این که خیلی دوسش دارم

دوریشو بیشتر ازنزدیکیمون دوس دارم

کاش میفهمید هیچکی مثل من نمیمرد براش

کاش میفهمید هیچکی مثل من نبود همراهی غصه هاش

اورفت ونفهمید حرف های دلم رو

او رفت وبا خودش برد تموم روح وجونم رو

نمیدونم شاید دیگه قلبم نمیزنه

شایدم اگه میزنه برابون نمیزنه

فک کنم داره هماهنگ باگیتارم میزنه

اونم میخواد با غم باشه غمگین میزنه

همیشه وهمه جا کنار هستیم بمون

خداجونم دعام فقط اینه مواظب عشقم بمون

این منم دختر یاز تبار تابستان

دختری از جنس آفتاب سوزانـ

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 15:46 توسط مریم |

دنیای لعنتی!!!

دیگر خسته شده ام از این دنیای لعنتیـ

باترفندی ظالمانه جدایمان کرده از همـ

اما بازهم دست از سرم برنمیدارد

مثل خوره میماند ومیخواهد نابودم کند

وسِلاحی دارد بس ناجوان مردانهـ

افکاروخاطرات خوب گذشتهـ

آنها را مدام مانند پتک برسرم میکوباند

تمام روحم مجروح شده استـ

باخود خیال میکردم با رفتنت آرامش بازمیگردد به زندگیمـ

اما...

تو رفتی ومن مانده ام وسختی های راه این دنیا

میدانم هنوز هم منتظر بازگشتم هستیـ

اما...

نه دیگر نمیتوانم تحمل کنم باز نبودنت ها را

دیگر تحمل اخم ها وتعصباتت را ندارمـ

هرچند...

همیشه حق با تو بودو من کودکانه رفتار میکردمـ

بیا وخیالت را نیز ببر شاید فقدان خیالت آرامش از دست داده امـ

تپش های نامنظم قلبم را نفس های پی در پی ام را از بین ببرد

آریـ ...

این منم دختری از تبار تابستانـ

دختری از جنس آفتاب سوزانـ

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 15:41 توسط مریم |

آی آدما؟؟؟؟؟

آهای پاشین باشماهام شما که دوست دارین برین به دیدن جهنمو بهشت واز یاد ببرین

آخ ای خدا خسته شدم از بازی های روزگار

عزرائیل خنجرتو روی جسم شاکیم بذار

جونم بگیر ولی نذار بازجر بمیرم

دلم میخواد بمیرمو تو گورم اروم بگیرم

خدامنو زجرم نده میدونی که دلم پاکه

به دادمن خودت برس وقتی تنم زیرخاکه

درسته که عذاب قبر خیلی سخته ولی بازم

نمیرسه به عذابی که تو این دنیا من کشیدم

خدا خودت شاهدمی تو این بیابون سگی

فریاد من فقط اینه کی میرسه به دادکی؟

عزرائیل شیپورو بزن مرده هاتم زنده میشن

آخ ای خدا بسه دیگه آدمکا آدم نمیشن

بذار یکم از عشق بگم که آخرش بانفرته پس واسه چی شعار میدی که عشق برات مقدسه

کسی که دوست داره یه روز میذاره ومیره

رسم دنیا همینه که عاشق تنها بمیره

خدا منو ببخش اگه از این دنیا گله دارم

آخه دلم خیلی پره از این دنیا نفرت دارم

چقدر باید این چشامو با گریه هام عذاب بدم آخ ای خدا دلم گرفت که حرفامو خواستم بگم

خدا خودت شاهدمی تو این بیابون سگی

فریاد من فقط اینه کی میرسه به داد کی

تو این دنیای لعنتی ندیدم من محبتی عزرائیل بده خبر همه رو جمع کن وببر...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391ساعت 18:7 توسط مریم |